حكيم ابوالقاسم فردوسى
208
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
پارسا است و بر راستى اين گفتار من گواه مىباشد . پس اين همه در بارهء ايرانيان ميانديش و سپاه را اين چنين دل شكسته مكن . سپاه را چه نيازى به ستارهشناس است ؟ همانا كه مردان با شمشير است كه هنر مىجويند . بدان كه سوارانى كه با من در سوى راست سپاه هستند ، همگى دل بر جنگ نهادهاند . اينك چون شاه به من دستور جنگ دهد ، يك تن از ايرانيان را نيز بر جاى نگذارم و سر و كلاهخود ايشان را با تير به هم بدوزم و از آن كَنده و آبگير نهراسم . افراسياب كه چنين بشنيد ، به دو گفت : شتاب و تندى مكن . براستى كه هر چه گفتى راست بود و سخن راست را بايد ستود . ليك تو خود ، مىدانى كه پيران پهلوان در گيتى سراسر به راه نيكى رفت و هرگز در دلش كژّى و كاستى نبود و هيچ بجز خوبى و راستى نمىجست . به گاه جنگ ، زورش همچون پيل و دلش به مانند دريا و رخسارش چون خورشيد تابنده بود . با برادرش - هومان - كه چون پلنگ جنگى بود و جنگاورانى چون لهّاك و فرشيدورد و سد هزار سوار ترك نامجوى به آن كارزار رفت . ايشان پر از جنگ و جوش از اينجا برفتند و نهان من پر از اندوه و خروش بود . ليك سرانجام پيران بدانگونه بر آن دشت كين كشته شد و زمين از خون او چون گِل گشت . اكنون همه توران زمين از انديشهء پيران دل شكستهاند و در خواب تنها مرگ پيران را مىبينند و هيچكسى ديگر نام افراسياب را نمىخواهد . اينك بگذاريم تا نامداران و بزرگان و سواران سپاهمان ايرانيان را به چشم ببينند تا مگر از آن درد و خشم ، سوگ ايشان كمتر گردد و ايرانيان نيز با چندين سپاه نيرومند ما روياروى گردند . همانا كه جنگ جستن با همهء سپاهيان ، نيك نباشد و شكست بر ما آيد و تنها باد در چنگمان مانَد . پس چند تن از جنگاوران را پراكنده بيرون مىكنيم و از ايرانيان ، بيابان را پر از خون مىسازيم . شيده كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شهريار ، اكنون كه مىخواهى بدين گونه كارزار كنى ، نخستين جنگاورى كه از سپاه بيرون مىشود ، من هستم . زيرا من همچون پيلى رويين تن و اسپ افكنم و هيچ كس را نمىشناسم كه در روز نبرد ، گَردى بر اسپ من بنشاند . من آرزوى جنگ با كى خسرو آن شاه نو